9ماهگی (اولین ماه رمضان)
دخترم روزای خیلی گرمی رو سپری میکنیم واسه همین ما جرات نمیکنیم ببریمت بیرون فقط شبا میبریمت دور دور.آخه داری 2 تا دندون هم بالا در میاری و میترسیم خدایی نکرده اسهال بشی. شاینای مامان عاشق کتابی. برای همین بابایی بیشتر شبا که از سر کار میاد با وجود تمام خستگی برات یه کتاب میخره و میخونه و تو هم فقط به دهن بابایی نگاه میکنی .آخه بابایی به زبانه نی نی ها برات کتاب میخونه .یه نگاهت به دهن بابا جونه یه نگات به عکسای قشنگه کتاباست .آخه بابایی میخواد نویسندت کنه دخملم آماده باشششش دخترم خیلی خیلی شیطون شدی . اصلا جرات نمیکنم از دستت چیزی رو بگیرم. مخصوصا روزنامه یا نایلون. چند روزه پیش بابا جون خونمون بود داشت روزنامه میخوند که شما زبل خان...
نویسنده :
نفیسه
18:39








